اصلا از اولش هم من و تو به هم نمی اومدیم...

همش از خودم میپرسم چرا به تویی که از همون روز اول لب رو لبم گذاشتی شک نکردم!

ولی مگه عاخه این شهوت لعنتی میذاره...

هردفعه میگم این آخرین بوسه ست و باز دفعه ی بعد اسیر کرشمه های بی پایانت میشم...

هربار ولت میکنم و باز وقتی اون بوی مست کننده ات  بهم میخوره چشمامو میبندم و با سر انگشت ها و لب هام نوازشت میکنم.....

از همون اول باید میفهمیدم بهت نمیخورم...... اه... لعنتی... پس این حجم غم و اندوه رو تو آغوش کی زار بزنم؟

انگار نه انگار که این خود من بودم که تو هر جمعی ازت بد میگفتم!

و حالا....

چقدر حس بدیه که شبیه اون چیزی بشی که یه عمری ازش بدت میومده!! چقدر بده خودت رو ببازی و غرق شی تو سرنوشت خودساخته از پیش باخته ات!

نباز مرد... بلند شو... بنداز دور این سیگار لعنتی رو......

منبع : دو کلام حرف حسابخاکستر پرچم صلح..!
برچسب ها : لعنتی